سربازي يا خدمت يا اجباري؟

 به نام تك مكانيك قلبهاي تصادفي

 

سلام به همه دوستان و همراهان و بازديدكننده هاي خوب و مهربون و با معرفت

 

سرباز وظيفه : عاشق فراري!

 

يادم مياد وقتي كه ميخواستم برم سربازي و چقدر ناراحت بودم و چقدر غصه ميخوردم.

چون نميدونستم كجا ميخوام برم و به بلايي سرم مياد به خودم حق ميدادم. ولي حالا كه يه ماه ازش ميگذره. و به اون روزها فكر ميكنم مي بينم كه تا حدودي ناراحتي داشت ولي حالا مي بينم كه زياد هم سخت نيست.

 

يك ماه گذشت....

يادم مياد اولين روزهاي سربازي رو كه هرروزش واسم به اندازه يك ماه ميگذشت و حالا چون بهش عادت كردم ، زياد سخت نيست.

اينجوري واستون بگم : اونجايي كه من هستم معروفه به هتل هوايي!! به در و ديوارش كه نگاه كني همه جا نوشته فقط هفته اولش سخته... حالا چه از روي ديوار و چه از كسايي كه اونجا بودن.

من كه اوايل رفته بودم و چون كه به من خيلي سخت ميگذشت فكر ميكردم كه همه اين حرفا چرت و پرته و فقط حرفه. ولي بعدش كه يه هفته گذشت ديدم نه مثل اينكه حق داشتن..

نميخوام بگم سخت نبودا نه. سخت بود ولي خداييش نه به اون اندازه اي كه از نيروي زميني ارتش بد تعريف ميكردن ، نيروي هوايي اينطوري نبود.

مشكل من اونجا فقط گرماي زيادش بود كه به  35- 40 درجه ميرسيد. و چون من هم بچه شمال هستم تحمل گرما واسم سخت بود.

از نظر تنبيهي هم اينو بهتون بگم كه، خودشون با زبون بهمون گفتن كه اگه آروم باشيد و به دستورات خوب گوش كنين و به حرفي كه زده ميشه ، همون بار اولش چوش كنين، ماها كاري باهاتون نداريم.

ولي چو توي جمع 400 نفري يه گردان 7-8 بچه شرور و نفهم يا به قوا خودشون نخاله پيدا ميشه. مارو باز تنبيه ميكردن. توي ارتش يه شعاري هست كه ميگه : تشويق براي يه نفر ، تنبيه براي همه. يعني اگه يكي يه حركت زشتي انجام بده ما همه رو تنبيه ميكنيم.

اما بگم از غذاش. ما رفتيم سربازي و شديم آش خور. ولي خداييش فقط يه شب آش خورديم.

وضع غذايي مطلوبي داشت. صبحانه ها يه كم پنير به يه دونه تخم مرغ آبپز و يه نون لواش.

ناهار هم گاهي وقتها قورمه سبزي ، مرغ ، تن ماهي با سبزي پلو ، قيمه ، گاهي وقتها هم يه خورشت ميدادن كه توش بادمجون و گوجه و لپه بود كه چون ما نميدونستيم چيه، اسمشو گذاشتيم خورشت وحشت! ولي خداييش چون گرسنه بوديم و چاره اي نداشتيم ميخورديمش.

يه شب به ما هندونه دادن يه شب يه ما طالبي دادن. از نظر غذايي من كه راضي بودم. ولي خداييش وقتي يادم مياد به غذاهايي كه مامانم درست ميكرد و من غر ميزدم. ميزنم تو سر خودم.

اما از كارهاي روزانه.

صبحها ساعت 15 دقيقه به 4 برپا ميزدن. ولي ما تا اين ور و اون ور كنيم كه از خواب پاشيم ميشد 4. تا 4:30 فرصت داشتيم كه سرويس بريم و نماز بخونيم. اونايي كه نماز نميخوندن تا 4:30 ميخوابيدن.

بعدش كه نماز ميخونديم ، 15 دقيقه فرصت داشتيم وسايل برداريم و بريم واسه صبحانه.

يادم رفت بگم از تقسيم بندي ، كل سربازاي آموزشي اونجا ميرسيد به 1000 تا 1100 نفر. اين تعداد به 3 تا گردان تقسيم شدن ، گردان خيبر گردان اميرالمومنين گردان احد. من جز گردان احد بودم. گردان ما با خيبر بچه هاي ديپلمي بودن. كه تقريبان هر گردان به 400 تا 500 نفر ميرسيد. گردان امير هم زير ديپلم بودن كه 200 تا 250 نفر بيشتر نبودن. گردان ما 5 تا آسايشگاه يا گروهان داشت كه توي هركدوم تقريبا 80 نفر جا ميشدن. من توي گروهان شهيد اردستاني بودم.

ادامه كارها...

بعد صبحانه ، ساعت 5:45 دقيقه به خط ميشديم واسه آمار. بعد آمار هم ميرفيتم ميدان واسه تمرين رژه. كه البته قبل از رژه، تقريبا يه 30 دقيقه ورزش و نرمش ميكرديم. رژه تا ساعت 8:15 طول ميكشيد. يه ربع وقت داشتيم كه يه استراحتي كنيم و بريم سر كلاسهاي درسي. كه صبح 2تا كلاس داشتيم. اگه استاد ميومد كه درس ميداد. اگه هم كه نميومد. به نوبت يكي از بچه ها كشيك ميموند. تا بقيه بخوابن.

بعد تا ساعت 11:45 دقيقه كه اون موقع آماده ميشديم واسه نماز. تا ساعت 12:45 دقيقه ميرفتيم به خط ميشديم واسه غذا و باز اونايي كه نماز نميخوندن صف اول غذا بودن.

غذاخوردن 400 نفر آدم تا ساعت 2:15 طول ميكشيد. سخترين لحظه واسه من همين موقع ناهار بود كه ماهارو 1 ساعت توي اوج گرما توي آفتاب نگه ميداشتن.

تا ساعت 4:30 استراحت ميدادن كه گاهي وقتها هم توي همين مدت زمان واسمون كلاس ميذاشتن. ساعت 4:30 دوباره ميرفتيم واسه تمرين رژه و باز خودشون ميگفتن كه اگه 2دور سالم برين ما شماهارو ميفرستيم برين استراحت كنين، ولي باز به خاطر وجود همون چندتا نخاله و بعدش هم بي حال بودن بچه ها تا 6:30 ميمونديم توي آفتاب.

بعدش هم ساعت 6:45 دقيقه ميرفتيم واسه شام. باز يادم رفت بهتون بگم من ميگم شام و ناهار به همين راحتي ها شام نميدادن. تقريبا يه 50 تا 100تايي بشين پاشو ميدادن.بعد غذا ميدادن.

بعد شام تا ساعت 8:25 دقيقه فرصت داشتيم براي كارهاي شخصي و نماز خوندن.

بعد به خط ميشديم براي آمار . ميرفتيم توي آسايشگاه مي نشستيم نا بيان خاموشي بزنن. كه تا ساعت 9 9:30 طول مي كشيد. بعد يكي ميومد و 200 250 تا بشين و پاشو و چيزاي ديگه. يعني كاري ميكردن كه بچه رفتن روي تختشون از هال برن و درجا بخوابن. مثل يه مرده.

بعد خاموشي خدا نكنه يكي از جاش بلند ميشد و يا يه حرفي ميزد كه اونا ميديدن. دوباره برپا ميزدن و اينبار 2برابر تنبيه ميكردن.

روزهاي پنجشنبه بعدازظهر و جمعه كامل استراحت بوديم و اونم بستگي به خودمون داشت كه بي جنبه نباشيم.

 

من تمام خاطراتم رو توي دفترم نوشتم...

اگه كسي سوالي هم داره بپرسه شايد بتونم جوابشو بدم...!


خلاصه و مفيد نوشتم كه زياد سرتون رو درد نيارم

باي تا هاي



 

نوشته شده توسط عاشق فراری! در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 1:12 قبل از ظهر موضوع هرچی که قشنگ باشه | لینک ثابت