تبليغاتX

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

! عاشق فراری !

عصیان زنانه

بیا عزیزم بیا

یک تکه هیزم دیگر در آتش بینداز

برایم کمی گوشت و لوبیا بارکن

بعد سراغ ماشینمان برو

و لاستیک چرخ ان را عوض کن

حالا جوراب هایم را بشوی

و لباس هایم را رفو کن

بعد بیا عزیزم

بیا کنارم بنشین

و پیپم را پر از توتون کن

راستی اول پیژامه ام را بیاور

و یک قوری چای دیگر دم کن

و بعد بگو چرا می خواهی ترکم کنی؟

آیا با بچه خواهرت مهربان نبودم؟

و هر شب او را ماشین سواری نبردم؟

چرا می خواهی همه چیز را تمام کنی؟

مگر اجازه ندادم که ماشینم را روزهای تعطیل بشویی؟

و مگر به تو اخطار نکردم که داری چاق می شوی؟

دیگر بیشتر از این چه میخواهی؟

چرا نمی فهمی که برای یک مرد این همه یعنی عشق؟

حالا بیا کنارم بنشین

البته قبل از ان لطفا لباس هایم را رفو کن

                        


 

نوشته شده توسط عاشق فراری! در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 10:3 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سربازي 2

 

چرا 2 سال سربازي؟

 به نام تك مكانيك قلبهاي تصادفي

 

سلام به همه شما دوستان خوبم  كه توي اين يك ماه اخير بلاگمو تنها نذاشتين...

 

گرچه انتظار داشتم توي اين يكماه نيلو  جاي من آپ كنه ولي...

 

خيلي خوشحالم كه دوران آموزشي با همه خوبي ها و بدي هاش به پايان رسيد.

 

شماره 2 خاطرات سربازي عاشق فراري! :

 

اول بگم كه تمام قانون ها مثل ساعت بيداري و خاموشي ، ساعتهاي صرف صبحانه و ناهار و شام ، و... توي يكماه دوم هيچ تغييري نكرد. ( البته يكمي بالا و پايين ميشد.)

موقع رفتن بعد ميان دوره ، همون ماشيني كه مارو از سمنان تا رشت آورده بود ، چون راننده باهالي بود، بچه ها بهش بيعانه دادن و باز با همون ماشين برگشتيم سمنان.

شب بود. ساعت 8:50 دقيقه ماشين رسيد. بچه ها بعضي هاشون با يه ماشين ديگه و بعضي ها هم با سواري رفتن و بجاي اونا چند نفر ديگه اومدن. تعدادمون زياد شده بود. اول اونايي كه بيعانه داده بودن نشستن و بعد هم بقيه.

ساعت 9:10 دقيقه حركت كرديم. بعد از كلي راه، ساعت 6:55 دقيقه رسيديم جلوي در پادگان و بعد از بازرسي بدني و ساكها مارو فرستادن داخل.

روز اول بعد از مرخصي چونكه بچه ها دو هوا شده بودن و به خاطر بچه ها شل نشن ، اراشد مارو اذيت كردن تا حساب كار دستمون بياد.

فرداي اون روز كه از خواب بيدار شدم. جون سالم نداشتم. ساس تمام بدنم رو داغون كرده بود. تمام بدنم خارش ميكرد. تنها شانسي كه آورده بودم ، از خونه كه داشتم ميرفتم با خودم دارو برده بودم.

يه 2روز گذشت تا اينكه نياز به چند نفر پيدا كردن واسه گروه موزيك و از اونجا كه من هم طبل بزرگ و هم سايدرام ميتونستم بزنم، خودمو معرفي كردم واسه گروه موزيك.

از اون روز شدم جزء گروه موزيك. خداروشكر.

البته بايد بگم توي اين مدت خيلي خيلي خدا بهم كمك كرد. قربونش برم هيچ وقت منو تنها نذاشت. خداجون نذاشت توي اين مدت واسم مشكل خاصي پيش بياد. خدايا شكرت.

كل يكماه دوم كار ما شده بود طبل زدن. البته در مواقعي كه ميخواستن به بچه ها تمرين رژه بدن، ما هم طبل ميزديم.

بهترين خاطره من توي اين ماه ، روز مادر بود كه واسمون جشن گرفته بودن. مولوديه بود. بعد بچه ها يكي ميرفتن و از طريق ميكروفن جوك تعريف ميكردن. تقريبا يه 20 نفري جوك تعريف كردن. بعدش يكي از بچه هاي خودمون رفت و واسمون يه ترانه محلي خوند و همه بچه ها دست ميزدن. ما هم در حالي كه فرمانده خودمون و فرمانده كل پادگان و معاون عقيدتي- سياسي كه يه حاج آقا بود و جلو نشسته بودن، عقب داشتيم هم دست ميزديم و ميرقصيديم. يكي هم رفت و يه ترانه از اندي خوند(تو ماه آسموني) بعد چندتا از بچه ها به اجازه اراشد رفتن و تقليد صداي اراشد رو كردن. خيلي خيلي بهمون حال داد.

روزهاي يكشنبه و چهارشنبه ما صبحگاه مشترك داشتيم و بايد جلوي فرمانده كل رژه ميرفتن.(البته نه فقط ماها كل نيروهاي پادگان، از كادري ها تا ماها)

غذاها هم كه همون مرغ قورمه سبزي(البته به جاي سبزي توش علف بود) عدسي لوبيا تخم مرغ پنير چاي خورشت وحشت سبزي پلو با تن ماهي برنج عدسي برنج استانبولي دمپايي ابري(كوكو سبزي) كوكو سيب زميني (البته سيب زميني نبود با آرد درست ميكردن).

گاهي وقتها بهمون هندونه ميدادن. يكبار بهمون طالبي دادن. دوبار صبحانه بهمون كره و مربا دادن كه وقتي خورديم معده هامون علامت سئوال ميداد بيرون. آخه بدبخت تعجب كرده بود.

يه هفته بود كه تلفن كارتيمون خراب شده بود و نميتونستم زنگ بزنم و از اون طرف هم كسي واسم زنگ نميزد. كلي اعصابم به هم ريخته بود و كلي تو روحيه من تأثير گذاشته بود. البته بعد يه مدت كه زنگ زدم واسشون ، باهاشون دعوا گرفتم كه چرا واسم زنگ نزدن.

بعضي روزها واسمون سينما ميذاشتن. فيلمهايي كه يادمه : م مثل مادر ازدواج پنهاني. من چون اين فيلمها واسم تكراري بودن يا ميخوابيدميا اينكه ميزدم بيرون.

يه روز كل گردان رو توي ميدان جمع كردن و امتحان ميان ترم رزم انفرادي گرفتن كه اين امتحانش تستي بود.

روز اول مرداد بهمون جيره دادن : كوله پشتي لباس زير پليور يه دست لباس نظامي لباس خواب صابون و جاي صابوني پودر لباسشويي دمپايي ملحفه فرچه و واكس.

روز دوم مرداد امتحان حفاظت داشتيم. چه امتحاني!! خداييش اگه امتحان كنكور هم اينطوري بودا همه بچه ها بجاي سربازي الان توي دانشگاه نشسته بودن.!!! يكي يكي سئوال رو ميخوند و بعدش ميگفت كه جوابش اينه!! تمام بچه ها توي نمازخونه چسبيده به هم نشسته بودن و جزوه خود امتحان زير دستمون بود. ( بچه ها هم كه هيچكدومشون اهل تقلب نبودن!!)

وسطهاي اين ماه يه سري از بچه ها رو فرستادن مرخصي. اولش گفتن اونايي كه مرخصي ميان دوره غيبت داشتن حق ندارن برن مرخصي. بعد روز مرخصي 90% اونايي كه غيبت داشتن و بي انظباط بودن رو فرستادن مرخصي. ماهايي كه نه بي انظباط بوديم و حتي يه ساعت هم غيبت نداشتيم مونده بوديم توي پادگان و كلي اعصابمون ريخته بود به هم.

يه بار مارو بردن شرايط سخت و هم اينكه از طريق ستاره ها بهمون جهت يابي رو ياد بدن. ساعت 9 شب حركت كرديم. تقريباً 5 كيلومتر رفت و برگشت پياده روي كرديم. و وقت كه رسيديم اونجا و ميخواستن به ما جهت يابي ياد بدن ، هوا ابري بود.!!!!!!!!

روز 8 مرداد ازمون دوباره امتحان پايان ترم گرفتم. و بعد امتحان مارو بردن ميدان تير. گردان ما طي 2 روز رفتن ميدان تير. هر روز 200 نفر. من روز اول رفتم. بازهم پياده روي داشتيم و اين بار رفت و برگشت 10 12 كيلومتر ميشد. اونايي كه رفته بودن اسلحه بگيرن با ماشين اومدن و ماها كه هيچي نداشتيم پياده رفتيم. اسلحه ما ژ3 بود.

هر نفري 40تا تير ميتونستيم خالي كنيم. نميدونين چه صداي وحشتناكي داره. اولين تيري كه بصورت آزمايشي پرتاب شد، دلمون لرزيد.

اولش گفتن كسي پنبه نذاره تو گوشش، ولي من يواشكي گذاشتم. ولي باز بعد تير يكي حرف ميزد صداش توي گوشم مي پيچيد. انگار كه يه آدم آهني داره حرف ميزنه.

من نيميدونم اين چه برنامه ريزي بود كه اونا كرده بودن. بعد از امتحان هم باز بهمون درس ميدادن.

از نظر تنبيهي گاهي وقتها انگاري كه تن بچه ها خارش ميكرد، يه كاري ميكردن كه اونا به زور ماهارو تنبيه كنن. گاهي وقتها تنبيه ميكردن و بچه ها نفسشون در ميومد و گاهي هم كاري به كارمون نداشتن.

يكي دو هفته آخر خيلي بيكاري داشتيم. چون روزهاي آخر بود، بچه ها براي هم يادگاري مينوشتن. آدرس به هم ميدادن. از هم شماره ميگرفتن. با هم عكس يادگاري ميگرفتن.

دو سه روز مونده به پايان، واسمون جشن سردوشي گرفتن. جشن باهالي بود. توي جشن براي بچه ها سوگندنامه خوندن. ازمون فيلم برداري كردن و بعد سي دي رو بهمون دادن. بعد از مراسم بين بچه ها شيريني پخش كردن.

 روزهاي آخر كه بعد از جشن بچه ها توي آسايشگاها ميخوندن و ميزدن و ميرقصيدن. روزهاي آخر هم خيلي باهال بود و بچه خيلي خوشحال بودن  اينقدر بچه ها با هم خوب بودن كه روز آخر كه يه سري داشتن ميرفتن بچه ها هم از روي خوشحالي و هم از روي ناراحتي گريه ميكردن.

از نظر تقسيمات خيلي خيلي بد بود. يه سري از بچه ها افتادن دزفول اهواز قشم كيش بندر لنگه شيراز. يعني رفقاي من كه بچه شمال هستن بايد برن جنوب. ميشه 180 درجه چرخش. خيلي خيلي بد. بعضي ها هم افتادن اراك بابلسر اصفهان تبريز خود سمنان تهران.

من هم به لطف خدا افتادم نیروی پدافند هوایی تهران. از اين لحاظ خيلي خوشحالم و از خداجونم خيلي ممنونم.

 

من تمام اين خاطرات رو توي دفترم نوشتم. كل 30 روز دوم رو من 63 صفحه توي دفترم خاطره نوشتم.

 

از اينكه سرتون رو درد آوردم شرمنده. باز اين همه كه شد تازه خلاصه و مفيد بود.

 

دليل اينكه دخترا رو نميفرستن سربازي اينكه : دخترا نميتونن همه مثل هم يه جور لباس بپوشن غذاهاي اونجا بهشون نميسازه دخترا چون وسواس دارن(مثلاً) اونجا نميتونن طاقت بيارن و...

 


 

من تا چهارشنبه 24/5/86 مرخصي دارم - به اميد ديدار مجدد.

 

 

 قربون شما - خدانگهدار 

 


 

نوشته شده توسط عاشق فراری! در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 1:30 قبل از ظهر موضوع هرچی که خوشم بیاد | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

>