تبليغاتX

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

! عاشق فراری !

خاطره اولين روز سربازي

 

 

 سربازي

 

مبدا : رشت

مقصد : مركز آموزش پدافند هوائي سمنان

ساعت حركت : 10:30 صبح

 

ساعت 7 صبح روز شنبه از خواب ناز پاشديم كه بريم رشت و از اونجا مارو عازم سمنان كنن. ساعت 8 رشت بوديم. خلاصه تا اين ور و اون ور مارو تقسيم بندي كردن و هر 38-40 نفر رو با يه اتوبوس فرستادن كه ساعت شد 10:30 . ماشين حركت كرد. از در محل اعزام كه داشتيم ميرفيتم بيرون واي چه خبر بود همه پدرا و مادرا و برادرا و خواهرا ، همه بودن. من هم فقط بابام با من اومد بود(البته همه ميخواستن بيان كه من نذاشتم). هيچي حركت كرديم. من تخمين زده بودم كه مسيرمون 8 ساعته باشه(درست هم تخمين زده بودم). ولي....

ولي راننده عوضي اين مسير رو هم از يه راه ديگه رفت و هم 12 ساعت طولش داد.

حالا تو ماشين...

گرچه يه افسر كه مامور مراقبت از ما بود توي ماشين نشسته بود ، ولي به هرحال ما هم 40 تا پسر مؤدب (يه نفر هم كه شلوغ نميكرد). توي را : برو برو نيگام نكن عاشقونه صدام نكن. يه ذره ميخونديم كه يهو افسر بر ميگشت. ما ميگفتيم بچه ها بحث رو عوض كنين : ملوانان خلبانان...

با همه سختي ها و خوبي هاش رسيديم به سمنان.

دلمون خوش بود كه به پادگان رسيديم. نه، نرسيده بوديم. تازه به شهر كويريه سمنان رسيده بوديم.

راننده هم بقيه راه رو خوب بلد نبود. از مامورين بين راه كه پرس و جو كرديم ، مسير رو يافتيم.

يه جاده ميخورد به پادگان ، كه اولش تابلو زده بود 38 كيلومتر تا پادگان.

چجوري بهتون بگم كه شما بتونين تصورش رو بكنين....

يه مسير 38 كيلومتري كه از توي كوهها مي پيچيد. ميرفت تو دل كوير. يعني يه جايي كه نه ماشين رو بود و نه هيچي. توي مسير 38 كيلومتري يه آدم زنده نديديم (آدم زنده كه خوبه يه موجود زنده هم نديديم).

توي مسير نه چراغي بود . نه نوري بود. فقط شانس آورديم كه ماشينمون جلوش دوتا چراغ داشت.

واي واي.

رسيديم به اونجا.

قبلش بچه هاي ما توي ماشين كمي شيطوني كرده بودن. افسر و راننده نامرد هم مارو به در دژباني فروختن.

دژبان اومد تو ماشين داد ميزنه : مثه بچه آدم ، يكي يكي از ماشين ميايين پايين. جيكتون دربياد يا نيشتون باز باشه چنان بلايي سرتون ميارم كه.......

رفتيم پايين. به صف بمونين 6نفر جلو بقيه پشت گردن. ناميزون باشين ، تا صبح پامرغي نگهتون ميدارم.

از 4-5 تا استان سرباز اومده بود. ما كه مثلا اولين ماشين بوديم كه رسيده بوديم. ولي چون با ما لج كرده بودن مارو ساعت 5 صبح آخرين گروه فرستادن داخل پادگان.

تا صبح : پاشو . به صف بمون . بشين (همينكه مي گفت بشين 10 دقيقه نميشد همه بچه ها ولو ميشدن رو زمين) چه خبرتونه پاشين به صف بمونين ( اي خدا خفمون كردين چه مرگتونه). خفه شو حرف نزن.

هيچي ديگه. ساعت 5 صبح از در پادگان رفتيم تو. مارو پذيرش كردن.

تا خود پادگان هم 10 دقيقه پياده راه رفتيم. تا رسيديم . به صف بمونين.(فكر كنم از وقتي كه رسيديم اونجا تا زماني كه مارو فرستادن 40 بار مارو به صف نگه داشتن و گفتن بشينين).

بگذريم...

نه شام خورديم نه صبحانه خورديم. (از 7 صبح شنبه تا 10 شب يكشنبه كه برگشتيم خونه مارو نذاشتن كه بخوابيم. توي ماشين هم كه نميشد خوابيد)

يه دست لباس نظامي و يه جفت پوتين دادن. بعدش يه برگه مرخصي و گفتن بريد.

تا در دژباني مارو با صف بردين(مگه ميزاشتن يه نفس راحت بكشيم).

خلاصه مارو از در كه فرستادن بيرون. بچه ها همه دو ميكردن به طرف ماشين. راننده نامرد كه وظيفش بود مارو هم ببره و هم برگردونه ، چون ديد توي بيابون ما چاره اي نداريم گفت نفري 6000 تومن كرايه ماشين بدين. ما هم مجبور بوديم داديم و بهش گفتيم جون مادرت مارو فقط سريعتر از اينجا ببر.

خلاصه ساعت 9 از اونجا حركت كرديم . ساعت 10شب هم رسيديم خونه.

2 روز به ما مرخصي دادن. بعدش ميريم و تا 2ماه اونجا ميمونيم.

جايي خدمت ميكنيم كه هم عقرب داره. رتيل داره. شتر داره.(واي واي. خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه)

 

 حالا : ۴شنبه باید برگردیم...

 

تا بعد باي تا هاي.

امضا : عاشق فراري.


 

نوشته شده توسط عاشق فراری! در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 ساعت 2:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نيلوفر

 

 دوستان خوبم من رفتم - حلالم کنین

 

 

اين يه شعر زيبا از دوست خوب و نازنينم :   نيلوفر  جوون...

 

دوستت دارم

 

دهانت را مي بويند ، مبادا كه گفته باشي دوستت ميدارم

 

        دلت را مي بويند

 

                      روزگار غريبيست نازنين...

 

                                 عشق را كنار تيرك راه بند تازيانه ميزنند

 

                          عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

                      در اين بن بست كج و پيچ سرما

 

               آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان ميدارند

 

بر انديشيدن خطر مكن

 

        روزگار غريبيست نازنين...

 

                    آنكه بر در ميكوبد شباهنگام

 

                            به كشتن چراغ آمده است

 

                                      تو را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

                                     آنك قصابانند در گذرگاه ها مستقر

 

                              با كنده و ساطوري خون آلود

 

                   روزگار غزيبيست نازنين...

 

             و تبسم را بر لبها جراحي مي كنند

 

و ترانه را بر دهان

 

              شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد

 

                        كباب قناري بر آتش سوسن و ياس

 

                                   روزگار غريبيست نازنين...

 


 

پست بعدي من يه نظريه شخصيه در مورد عشق...

خوشحال ميشم نظرات شما رو بدونم

 


 

نوشته شده توسط عاشق فراری! در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 ساعت 1:48 قبل از ظهر موضوع عشق | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

>