به نام او كه عشق را آفرید

سلام دوست من

تویی دنیای رؤیایم

تمام آرزوهایم همه این است : برگردی

بهار من! کجایی تا برایم بال و پر گردی

چو رفتی آسمان تاریک شد ، روحم پریشان تر

بیا ای خوب من تا شام تا رم را سحر گردی

نباشی روزگارم تار خواهد شد ، بیایی گر

به من نوری بتابانی ، برایم تاج سر گردی

چه شبها بی تو با آیینه پیوستم ، غزل خواندم

چه شبها که آرزو کردم با من هم سفر گردی

به یادت تا که می افتم ز احساسم شرر خیزد

کجایی تا که بر ظامت سرای من قمر گردی

تویی دنیای رویایم ، ببین شوق تمنا را

به دریایت صدف هستم ، تو را خواهم گوهر گردی

هوای دیدنت را قاصدک هر دم به سر دارد

که همچون کشکرت آبی برایم خوش خبر گردی

 

 

 

محاکمه عشق :

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود ، عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغر یعنی فراموشی کرد. قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند. قلب شروع کرد به طرفداری از عشق : آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او را داشتی؟ ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟ و شما پاها که همیشه آماده رفتن به سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفید؟ همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل گفت : دیدی ای قلب؟ همه از عشق بیزارند؛ ولی من متحیرم با اینکه عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی؟ قلب نالید و گفت : من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم ، پس من همیشه از عشق حمایت می کنم.

 

 

و اي كساني كه مطالب رو ميخوا نيد ولي به آن نظري نمي دهيد. بترسيد از عذاب الهي.

آيه 23 سوريه بلاگفا.

 


 

نوشته شده توسط عاشق فراری! در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 0:34 قبل از ظهر موضوع عشق | لینک ثابت